سكوت...
سكوت...
نيازمند كمي سكوتم و كمي حركت
مي دانم كه خيلي چيزها را بايد تغيير دهم
...
نمي گويم چه كسي ...
نمي گويم چرا...؟!
اما از يادم برد
خيلي چيزها را از يادم برد...خيلي چيزها...
از يادم برد سيماي پسرك ساده اي را كه دلش قد يك كف دست بود
که وقتي دلش مي گرفت مي توانست خودش را مهمان آسمان كند
و خود را رها كند در آغوش باد...!
