آن روز ها سايه،نسيم و هواي خنك...
همه دلايل محكمي براي ادامه حيات بودند...
آن روز ها براي بودن دلايل چنداني نياز نبود...
بودن خود دليل بودن بود...
آن روز را هرگز فراموش را نخواهم کرد...
روزی را که مرا رها کردی و رفتی...
روزی را که ناله خاموش سکوت ، فضا را می شکست...
آن روز را که پرستوی غریب بی خبر از آسمان شهرمان کوچ میکرد...
و مخمل آبی آسمان را لکه های تیره ابر پوشانده بود !
روزی را که برای اولین بار غم سنگین غربت بر دلم نشست
از شب تا سحر تنها صدایی که در گوشم طنین انداز بود...
کلام جدایی بود و گمانم آن روز تمام لاله های دشت پژمردند...
و کاروان آفتاب ، آرام آرام از میان دشت ها کوچ می کرد ....
آن روز اشک در دیده شقایق ماند...
و بغض من چه بی صدا در انتهای شب آرام ، آرام آب میشد...
تمام کبوتران به آسمان پر گشودند و همگی نغمه ای سر دادند که :
رفتن رهایی است و ماندن تباهی ....
آن روز چهره هایی بسیار دیدم اما تمامشان سنگی و سیمانی بود...
حرف های بسیار شنیدم که تمامشان از هوس ها بود...
ولی حرف من و تو با تمامشان فرق داشت...
حرف من و تو بوی هجرت میداد !!!
آنوقت که تو رفتی...
شتابان به سوی تو آمدم...
خودم را با بغضی نا آشنا دیدم که...آرام آرام با عکس تو سخن میگویم...
با همان بغض نا آشنا...
رفتن تو برایم حکم رفتن خورشید را داشت...
که دیگر از فراز کوه های بلند بر نخواهد گشت...
و غروبی کرد که طلوع دیگری نخواهد داشت ...
آن روز غم بار ، و در انتهای کوچه شب و در بانگ موذن شهر...
با تمام وجود آرزو میکردم کاش...
کاش تمام زندگی ام قطره اشکی میشد تا آن را بدرقه راهت کنم...
کاش زمین بودم تا پذیرای رفتنت می شدم...
کاش از میان تمام تقویم ها روز رفتنت را جدا میکردند...
کاش یک روز از مرداد کم میشد تا بتوانم رفتنت را فراموش کنم...
مردادی که برای من یک خزان بود...
کاش آن روز که رفتی...
میدیدی که چگونه با رفتنت...
گلستان زیبای مرا به یک گورستان غم زده تبدیل کردی...
تنها صدایی که سکوت مرگبار این گورستان را می شکند...
صدای قدم های تو خواهد بود...
چند وقت بود که با هيچ کس ناگفته های خود را نگفته بودم...
ولی با تمام وجود حس کردم...
خيلي چيزها را هنوز نمي شود گفت...
هيچ وقت ديگر هم نمي شود گفت...
لحظه ای که اين کلمات را تکرار مي کردم يادم آمد که انگار مدتهاست...
که تنهايي مرا با تمام دنيايي که تو در اون زندگي ميکني بيگانه کرده ...
اما به يادم آمد که چه چيزهايي را روزي گم کردم...
چه چيزهايي را روزي درخود گم کردم...
يادم آمد که روزي من نيز چون تو بودم :
در جايي که تو ايستادي و شنونده کلماتي که تومي شنوي ...
در جايي که تو ايستادي...
در مرداب که باد نمي آيد...
موجهاي دريا مديون وجود بادند...
هيچ فکر کرده اي به اين که چرا آدمها اين قدرصداي باران را دوست دارند ؟
چرا دوست دارند بنشينند ، چشمانشان را ببندند...
و گوش کنند صداي پاي آب را که مي رود ...
باد ، بهترين محک ريشه هاي درختان است ....
ماندن در باد ريشه مي خواهد ...
باد با شاخه ها و ميوه ها کاري ندارد ...
تپه های شنی ، با وزش باد جابجا می شوند ولی همراه همیشه صحرا باقی می ماند
و همین است افسانه عشق ...
رفتی ، برو اشک منت ره توشه ات باد...
خرم بمان دست دعا میسپارمت...
به هر کجا که میرسی ز من خسته یاد کن...
به هر کجا که میروی به خدا میسپارمت...
اين طوفانها هنوز همه چيزم رو از من نگرفته ... هنوز چيزهايي براي من باقی مونده ... گمان مبر که روزي اين چشمهاي رهگذر ، اين چشمهاي جستجوگر قانع ، توان راه يابي به آن گم شده را مي يابند ... کلام محبت کلامي نيست که اين قدر راحت ميان کوچه و بازار روان شود ...
سکوت .....
گاهی فکر میکنم که سکوت چه کلمه زیباییه ، فکر میکنم که سکوت زبان فرشته هاست . سکوت ، همون درخشش چشم هاست که با یک نگاه میتونه صحبت کنه .
