روزی از راه خواهم رسید با کوله باری از خاطره با کوله باری از تجربه ، روزی از راه خواهم رسید روزی که آینه ی پاک و سپید قلبم ز بی رحمی ، گرد و غبار خستگی کدر گشته ، روزی از راه خواهم رسید روزی که دست مهربانت با جادوی عشق من را ، به خودم بازگرداند روزی که قلب کوچک و چون آیینه پاکم لایق خوبی و صداقت ، چشمان تو باشد . مرا از یاد مبر چرا که من خاطره ای بیش نیستم ، روز فراموشی خاطره ، روز مرگ اونه ......
مرا درياب در ميان گردباد دلبستگيها كه مي شكند ساقه وجودم را، وجودي كه هزار غنچه عشق دارد، هزار غنچه عشق. مرا درياب قبل از شكستن، پيش از آنكه در سياهي همچون يلداي گناهان محو شوم.
اين نوشته ها پر از هر چه خشم ، پر از هرچه گريه ، پر از هر چه ناله ، سرشار از لحظاتي اند که درخشندگيشون را تنها از سوختنشون دارن ، لحظاتي که زيباترين و شايد ناياب ترين لحظات عمر هر انساني می تونه باشه از بهترين روزهاي زندگي . امروز ، ديگر چندان مهم نيست که من با سرنوشت خود چه مي کنم، کجاهستم و خواهم رفت ، زنده خواهم ماند یا مرده و يا زندگي را چگونه و در چه حالتي خواهم گذراند ، مهم مرور تجربه لحظاتي است که هيچ گاه در حال سختي و طاقت فرسايي از زيبايي خالی نبودن ، مرور چيزي که با اون تمامي سختي ها تحمل پذير بوده و تمام لحظات با اون زيبا بوده . مرور زندگيم و اون چيزهايي که مي روند و اون چيزها که مي مونن . و دوباره رسيدن به اين که : اونچه موندنيه هر چه هست چیزی به غیر از منو و خاطرات من خواهد بود …
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار
عشق یعنی یک تمنا، یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او
عشق یعنی مهتابی از یک نگاه غرق در گل بوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی عطر خجالت ...شور عشق گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق یعنی بی تو هرگز پس بمان ، تا سحر از عاشقی با او بخوان
عشق یعنی هر چه داری نیم کن از برایش قلب خود تقدیم کن
این برگه که از درخت خسته میشه ..پاییز فقط بهانه است !
