خوب مي دانم كه عمر اين نوشته ها همان روز هايي كه وقفه اي طولاني بينشان افتاد...
همان روز ها تمام شد...
به همان دليلي كه تو مي داني...
به همان دليلي كه من حس مي كنم ...
دلم عجيب شور مي زند ، عجيب... پرم از دل شوره...
سالها،لحظه ها،در هر جاي اين زندگي،به دنبال چيزي بوده ام
امروز،امروز كه آن چيز را يافته ام ،طاقت نگاه داشتنش را ندارم
طاقت بودنش را ،تحمل ترس از دست رفتنش را...تحمل تنهایی...
و نمي دانم چه چيزي...وجودم را پر كرد از دلتنگي...
دلتنگي نبود كسي...دلتنگي نبود چيزي...دلتنگي نبود تو...
دلتنگي نديدنت ...
سكوت...
سكوت...
نيازمند كمي سكوتم و كمي حركت
مي دانم كه خيلي چيزها را بايد تغيير دهم
...
نمي گويم چه كسي ...
نمي گويم چرا...؟!
اما از يادم برد
خيلي چيزها را از يادم برد...خيلي چيزها...
از يادم برد سيماي پسرك ساده اي را كه دلش قد يك كف دست بود
که وقتي دلش مي گرفت مي توانست خودش را مهمان آسمان كند
و خود را رها كند در آغوش باد...!
آيا دوباره من...
از پله هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت...
تا به خداي خود...
كه در پشت بام خانه قدم مي زند سلام بگويم...؟!
نشسته ام...جایی که برايم غريبه است...
و پرم از ترس ديدن آدمهاي زيادي كه سر مي رسند...
و مرا به خاطر ماندن هميشه گي ام دعوا مي كنند...
يادم نمي آيد...؟!
چه کسی با من است...؟!
تمام دیشب باران می بارید ...
آری تمام دیشب را ...
تمام خیابان های شهر بارانی بود ...
در اوج تابستان ... می بارید و می بارید ...
آنچنان که زمستان ...
مگر ممکن است ...؟!
باران در اوج تابستان ...؟! آری ...
از چشم های ابری و بارانی...
از چشم های خسته و تنها...
خسته که گویی در جستجوی چیزی بوده اند...
در جستجوی چشمهای ابری...
درجستجوی باران ...!