صفحه در حال بارگذاري است!
سکوت عشق
<-BlogDescription->
سکوت کوچ
آخرین ترانه ی باران
بانوی دی ماه
من و تو
خوابهای کودکی
آتیش بازی
زلف آشفته
خط سوم
قفس تنهایی
خیال
کلبه سبز ما
حامی مهر
لینک باکس تخصصی تم وبلاگ
::
فروردین 1387
::
خرداد 1386
::
بهمن 1385
::
مهر 1385
::
شهریور 1385
::
مرداد 1385
::
تیر 1385
نا گفته های عشق...
خوب مي دانم كه عمر اين نوشته ها همان روز هايي كه وقفه اي طولاني بينشان افتاد...
همان روز ها تمام شد...
به همان دليلي كه تو مي داني...
به همان دليلي كه من حس مي كنم ...
دلم عجيب شور مي زند ، عجيب... پرم از دل شوره...
سالها،لحظه ها،در هر جاي اين زندگي،به دنبال چيزي بوده ام
امروز،امروز كه آن چيز را يافته ام ،طاقت نگاه داشتنش را ندارم
طاقت بودنش را ،تحمل ترس از دست رفتنش را...تحمل تنهایی...
و نمي دانم چه چيزي...وجودم را پر كرد از دلتنگي...
دلتنگي نبود كسي...دلتنگي نبود چيزي...دلتنگي نبود تو...
دلتنگي نديدنت ...
ناگفته های عشق...
سكوت...
سكوت...
نيازمند كمي سكوتم و كمي حركت
مي دانم كه خيلي چيزها را بايد تغيير دهم
...
نمي گويم چه كسي ...
نمي گويم چرا...؟!
اما از يادم برد
خيلي چيزها را از يادم برد...خيلي چيزها...
از يادم برد سيماي پسرك ساده اي را كه دلش قد يك كف دست بود
که وقتي دلش مي گرفت مي توانست خودش را مهمان آسمان كند
و خود را رها كند در آغوش باد...!
ناگفته های عشق...
آيا دوباره من...
از پله هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت...
تا به خداي خود...
كه در پشت بام خانه قدم مي زند سلام بگويم...؟!
نا گفته های عشق...
نشسته ام...جایی که برايم غريبه است...
و پرم از ترس ديدن آدمهاي زيادي كه سر مي رسند...
و مرا به خاطر ماندن هميشه گي ام دعوا مي كنند...
يادم نمي آيد...؟!
چه کسی با من است...؟!
نا گفته های عشق...
تمام دیشب باران می بارید ...
آری تمام دیشب را ...
تمام خیابان های شهر بارانی بود ...
در اوج تابستان ... می بارید و می بارید ...
آنچنان که زمستان ...
مگر ممکن است ...؟!
باران در اوج تابستان ...؟! آری ...
از چشم های ابری و بارانی...
از چشم های خسته و تنها...
خسته که گویی در جستجوی چیزی بوده اند...
در جستجوی چشمهای ابری...
درجستجوی باران ...!